عشق
عشق یعنی تا ابد پرواز کردن
زندگی را با خوشی ها ساز کردن
عشق یعنی از اول تا انتها
مثنوی های دلم را یک به یک معنا کردن
عشق یعنی عاشق فرهاد گشتن
درهای کوه سنگ کندن ، غصه را شیرین کردن
عشق یعنی عاشق ، یعنی معشوق
عشق یعنی زندگی را با خدا آغاز کردن
عشق یعنی انقلابی در درون





مي دونم فراموشم كرده ،نمي دونم فراموشش كنم يا نه؟
شعله ي عشقش را تو دلم خاموشش كنم يا نه؟
چقدر يواش و بي صدا به خوابم پا گذاشت، مي ترسيد از خواب بپرم
فكر كردم اگه مي دونست چقدر دوستش دارم
و چقدر خوشحالم مي كنه اينطور آروم نمي اومد
ولي اون پيشم نيومد و فقط از خوابم گذر كرد
دنبالش كردم و ديدم كه به خواب پسري رفت و او را در آغوش كشيد
ناخودآگاه چشمانم بسته شد ، خارج شدم
و چشم بسته در روياها گم شدم
كمكم كنيد ، يه نفر دستم را بگيرد
راه بيداري را پيدا نمي كنم يكي بيدارم كند
كابوس ولم نمي كند من خودم را گم كرده ام
لطفا به من بگوييد كه اون فقط يه كابوس بود و بس
غربت آن نیست که تنها باشی
فارغ از فتنه ی فردا باشی
غربت آن است که چون قطره ی آب
در پی دریا باشی
غربت آن است که مثل
من و دل
در میان همه کس
یکه و تنها باشی

گويند که غروب خورشيد غم انگيز است
اما هيچ غروبي غم انگيز تر از غروب تنهايي نيست
زندگي زيباست اما نه به زيبايي حقيقت
حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي جدايي سخت است
اما نه به سختي انتظار
مراقب شادی توام
آن گاه که عشق تو را می خواند
در پس او برو
اگر چه راه های عشق سخت و پر شیب است
و آن گاه که بالهایش تو را در خود می پیچند ، آرام گیر
اگر چه شمشیر پنهان بالهایش تو را زخم زند .
بگذار
دل من بي انتها تكرار كند كه تو را مي خواهد فقط تو را


من همیشه با تو هستم
تو رو از جون می پرستم
من فقط با تو می تونم
توی این دنیا بمونم
آی زمونه ای زمونه
من شدم بی آشیونه
چرا رسم عاشقیمون
چنین شده به هر بهونه


من همیشه با تو هستم![]()
تو رو از جون می پرستم![]()
من فقط با تو می تونم![]()
توی این دنیا بمونم![]()
اگه تو نمونی پیشم![]()
می بینی دیوونه میشم![]()



این صدای قلبم
می شنوی آره یا نه
می تونم داد بزنم
عشقمی یا نه ...

اسکله ی ناز چشات
کاری دارم
یه قایقم
تو ساعته یه ربع به عشق
عقربه ی دقایقم
گرمی دستای تو رو
به صدتا دنیا نمی دم
هر وقت که یارم تو بودی
بی کسیو نفهمیدم
تو بند دل
سلول عشق
حبس نگاتو می کشم
ولی بازم رو میله ها ش
عکس چشاتو می کشم
آی قصه ی بی سر و ته
شعر بدون قافیه
برای مرگ این پسر
نبودن تو کاف
حسن باران اين است كه زميني ست، ولي آسماني شده است
و به امداد زمين مي آيد حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق
و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش شعر ميخواند در گوش
من آرام آرام هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي
تو ريخت از كجا آمده بود؟ از كدام اقيانوس؟ از كجاي عالم؟
و چه راهي پيموده ست در هوا ابر؟ هيچ ميداني
اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت آه و اندوه كدامين ماهي ست
كه به تور صیاد افتادست؟ اشك لبخند كدامين ماهیست این قطره







بی تو هرگز
به دو چیز اعتقاد دارم یکی خدا دیگری تو
من در این دنیا دوچیز می خواهم یکی تو دیگر خوشبختی تو
من در این دنیا دو چیز می خواهم یکی تو دیگری برای با تو موندن

امروز به رسم عشقی خندیم
امروز به تو دل بخشیدم
فردا من و درد و دوری و تنهایی
عمری ز همین حادثه می ترسیدم

گناهم را نميدانم
تقاصم را سبکتر کن
مرا اين گونه آزردن
خدا را خوش نميآيد
مرا از غم رهايم کن
جوابي ده مرا يارا 
که اين سان بودن و مردن
خدا را خوش نميآيد
بگو جانا گناهم چيست 
که اينگونه سزاوارم؟ 
که هر شب خون دل خوردن 
خدا را خوش نميآيد
دلي پر درد و آه دارم
که آن را غرور من
بها دار زير پا بردن 
خدا را خوش نميآيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی
پری زاد عشقُ مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی ُ گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بیتاب تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی تو یک جمع عاشق، تو صادق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماهُ آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب بیادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه هنوزم شور عشق ُ به سر داری یا نه
************
هنوزم تو شب هات اگه ماه داری من اون ماه دادم به تو یادگاری
من اون ماه دادم به تو یادگاری






تو قلب من
میدونی می مونه همیشه
قلبامون
تا همیشه
از همدیگه جدا نمیشه
نگو نگو نگو از پیشم میری
نگو نگو نگو از من دلگیری
نگو نگو نگو فردا که میاد
نمیدونی چی میشه
نگو نگو نگو قلبت جای دیگس
نگو نگو نگو میمونم بیکس
بگو بگو بگو میمونی
بزا بدونن همه کس

خدايا گر تو درد عاشقي مي کشيدي؛تو هم زهر جدايي را به تلخي
مي چشيدي؛تو هم چون من به مرگ آرزوها مي رسيدي؛پشيمون
مي شدي از اين که عشق رو آفريدي

آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است
روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز
منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است
طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است
همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است
روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام
زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است
شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد
زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است
در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست
قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است
سهم من از گردش دور زمان شادی نبود
بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است
کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم
ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است


من پذیرفتم شکست خویش را
پند های عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
در فراموشی هم آغوشت کنم
من روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد را
.
پرده بردار ز رخ چهره گشا ناز بس است
عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است
دست از دامنت ای دوست نخواهم برداشت
تامن دل شده را یک رمق و یک نفس است
همه خوبان بر زیباییت ای مایه ی حسن
فی المثل در بر دریای خروشان چو خس است
مرغ پر سوخته را نیست نسیمی ز بهار
عرصه جولانگه زاغ است و نوای مگس است
داد خواهم غم دل را به کجا عرضه کنم
که چون من دادستان است و چو خره درس است
این همه غلغل و غوغا که در افاق بود
سوی دلت یک نفس است